خاطرات سکینه اشرفی (بانوی اشرف)
صحبت های سکینه اشرفی (بانوی اشرف) که در تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۴۹ در تهران در جمع خانوادگی اشرفی و معزی ضبط شده است. به نظر می رسد که از ایشان خواسته شده داستان عروسی های خانوادگی و آنچه را که به یاد دارند را به منظور یادگار و حفظ تاریخ خانواده تعریف کنند. این مصاحبه یک سال قبل از فوت ایشان ضبط شده. بانوی اشرف اشرفی ( ش۱۳۵۰-۱۲۶۹) دختر غلام حسین خان اشرفی و زیبنده خانم، ملقب به شازده بانو، و همسر موسی اشرف الملک (اشرفی) بود. برخی حاضران در جمع عبارتند از: تیمسار عبدالله اشرفی، برادر بانوی اشرف و تهیه کننده نوار کاست، و همسرش، بهجت الملوک معزی، دختر رقیه معزی(خانم امیر معزی یا امیر جون) و شازده بصیر خاقان معزی است که شرح عروسی آن دو توسط خانم بانوی اشرف داده می شود.
Audio
خاطرات سکینه اشرفی (بانوی اشرف)
متن تایپی
امین الملک یکی از وزرای بزرگ عهد قاجار بوده، این بنای مجلس هم که امروز می بیینید که همه میروند توش و رای میدهند ساخت آقای پاشا خان است، این را می سازد، بهارستان را می سازد، اون جلوش اسمش چیه، آن را هم می سازد، آنوقت یک مهمانی چهار دولت می کند، که حالا من دیگر عقلم نمی رسد، آن چهار دولت لابد دیگر مال انگلیس بوده، فرانسه بوده؛ یک مهمانی چهار دولت خیلی مفصلی توی این عمارت می کند که خیلی مهم بوده. درهمین اوان یک روز جمعه ایی–آهان- زنش هم دختر بزرگ شازده بهرام میرزا بوده که اسمش هم ستاره خانم بوده (بهرام میرزای معز الدوله) بهرام میرزای معز الدوله بله، دختر بزرگ بهرام میرزا که اسمش ستاره خانم بوده و زن این آقا بوده ،حالا داری چند.. ، سه دختربودند ، از این خانم بودند، پسر نداشته. یک روزی، روز جمعه ای بوده میگه که می خواهم بروم زیارت حضرت عبدالعظیم ، آنوقت دیگه درشکه درست می کنند –آنوقت کالسکه هم نبوده هنوز- درشکه ایی می بندند، آقا را سواردرشکه می کنند و می برندش به حضرت عبدالعظیم که زیارت کند. حالا اینش رانمی دانم که در رفتن یا در برگشتن اسب ها گهگیری می کنند واین آقا می ترسد ومیاید و ازاین درشکه خودش را پرت می کند پایین. آنوقت ها جبه تنشان بوده، جبه می گیرد زیر پای آقای پاشا خان و می خورد زمین و بالاخره میمیرد. اصل مطلب: از بین می رود این آقا. (ماکسی پوشیدن همین است).از بین می برندش ؟؟؟ ،میایند دفن میکنند و تمام می شود. بعدا این خانم، دختر بهرام میرزا، دختر بزرگش که پسرهم نداشته، هیچکس را هم نداشته، فقط سه تا دخترداشته، این سه تا دختر را از این آقا داشته با این ثروت و با این دستگاه. بعد شازده ابراهیم میرزا که پدرشماها باشد، این پسر دوم شازده معزالدوله بوده. آنوقت شازده امیراسماعیل میرزا که تازگی .. چند ماهی با هم تفاوت سنی داشتند، ایشان می روند به تبریز و آنجا شازده معزالدوله مرحوم می شود، سکته می کند ( شازده بهرام میرزا) بله شازده بهرام میرزا، سکته می کند، تمام بساط - چیزهاش، پدرش را او می گیرد نمی گذارد به ابراهیم میرزا چیزی برسد؛ منصب و مقام ونمیدانم مواجب و سوارهر چه که بوده و نبوده امیر اسماعیل میرزا می گیرد، ( برادر بزرگ ابراهیم میرزا بوده) برادر بزرگ بوده، ابراهیم میرزا که از مادری شش ماه بیشتر تفاوت سنی نداشتند ، از یک مادر نبودند. ( دایی امیر جون بودند) بعدا آنوقت دیگر می آید تهران (ابراهیم میرزا), نمی دانم چه موقعی میشود , این خواهر می بیند وضعیت برادرش خیلی بداست، که ابراهیم میرزا باشد ، هفت هشت تا بچه دارد و منصت ومقام پدر را هم برادر گرفته، این دستش خالی است. میا ید به برادر می گوید برادروضعیت تو که این جور است مال من هم که این جور است، تو بیا به کارهای من برس، من که پسر ندارم تو بیا به کارهای من برس و با من باش. ابراهیم میرزا هم قبول کرد، قبول میکند و میرود به دستگاه خواهر - زن پاشا خان - به کارهای او می رسد. بعد چند سالی بودند ؛ سه دختر داشته دختر بزرگش زن (پدر زن ناصر انصاری)…آقای دولتشاهی می شود؛آنوقت خواهر بزرگ تر زن آن آقا می شود ( آقای دولتشاهی) می شود ، یا می برند یا می آرند من نمی دانم. دختر دومش عالیه خانم بوده که با مادر من هم خیلی انتیم بوده که زن حاجی آقا موسی کروریان می شود که اول تاجر متمول این شهر بوده ، حاجی آقا موسی کروریان که هنوز هم بچه هایش به اسم کروریان هستند دختر سوم میماند که محترم الدوله می شود، زن پسر دایی اش می شود، بله زن پسر دایی اش می شود مرحوم امین الدوله، زن او می شود…خوب این ها شوهر می کنند و عروسی می کنند و بودند، بالاخره آقای امین الدوله مقامش بالاتر می رود و بهتر می شود ، محترم الدوله مقامی پیدا می کند و بصیرخاقان هم جزو آن بچه هایی بوده که مال ابراهیم میرزا بوده و در دم و دستگاه محترم الدوله بوده ..آه..محترم الدوله سیزده تا پسر می زاید…. نه آنوقت ها دیفتری ، خانم لاینقطعه بچه ها را می کشت ، هیچ دوا و درمانی هم نبود… امین الدوله پسر سیزدهمیش بوده؛ (محسن خان)، بله محسن خان ، آنوقت هم ناصرالدین شاه خیلی خاطر این ها را می خوا سته، دخترش را نامزد یکی از پسرهای امین الدوله می کند و دخترش را به یکی میدهد. بالا خره این سه تا بچه هم در سن ده دوازده سالگی هر سه تا دیفتری می گیرند و می میرند. خانه امین الدوله آنوقت پامنار بوده، محترم الدوله و امین الدوله خانه شان پامنار بوده. وقتی که این سه بچه می میرند و محترم الدوله خیلی ناراحت می شود، آنوقت امین الدوله میاید این پارک را می سازد که این منظره را دیگر محترم الدوله نبیند، محترم الدوله را می آورد آنجا توی پارک. این آخرین پسر امین الدوله و محترم الدوله همین محسن خان بوده که همین یک دانه ماند، دیگرآن های دیگر مردند و رفتند و تمام شدند. بعد مرحوم امین الدوله با مشیرالدوله نمی دانم چه مقامی داشتند در خارجه، دوتاشان سفیر بودند چه بودند که آنوقت یک دختری داشته مشیرالدوله به اسم بی بی خانم ، بسیار دختر تحصیل کرده با معلومات و خیلی خوب ، مرحوم امین الدوله چون که یک دانه پسر داشته داوطلب می شود که این خانم بی بی خانم را نامزد کند برای پسرش که امین الدوله باشد ، دیگر نامزد می کنند و می آیند به تهران و عروسی هم می کنند و مفصل برای بی بی خانم با محسن خان. ولی محسن خان از این خانم بدش می آید و هیچ توجهی به این خانم بی بی خانم نمی کند. نمی کند و حالا… ولی معلوم نیست یعنی من یادم نیست. یکی دو سالی در آن خانه امین الدوله ، این بی بی خانم بیچاره می ماند و شوهره هم هیچ توجهی بهش نداشت بالاخره می بیند فایده ای ندارد و…طللاق می گیرند…طلاقش را می گیرند…آنوقت بی بی خانم می شود زن پسر یکی از پسرهای بانو عظما، خواهرظل السلطان. خانه شان هم همین پایین مسجد سپهسالار آن در روبرویی بود. چند سالی هم زن او بود نمی دانم از آن اولاد پیدا کرد یا نه. در هر حال با امین الدوله متارکه شد و رفت. بعد هم این امین الدوله که حالا مقام صدارت گرفت و طرف توجه شد این ها خواستند که زنی از دخترهای مظفرالدین شاه واسه این بگیرند حالا جرات هم نمی کردند می ترسیدند، که دیگر این شوخی نیست اگر مثل بی بی خانم بشود. آنوقت دیگر عکس می برند و عکس می آوردند و حاج خاله قزی را می برند و کارها می کنند و عکس فخرالدوله رابه امین الدوله نشان می دهند. می گویند این را می خواهی برایت بگیرند می گوید بله. آنوقت این ها خوستگاری می کنند و فخرالدوله را می گیرند برای محسن خان امین الدوله و عروسی مفصلی هم می کنند. آنوقت فخرالدوله می شود زن امین الدوله…تو پارک و بساط و…خیلی مفصل بعدا…همان دیگر هنوز نرسیدیم …باید برسیم…بله دیگر آنوقت می رسد به آنجایی که فخرالدوله عروسی می کنند …خیلی مفصل…. در این بین ها بصیرخاقان هم وقت زن گرفتنش و اینها می شود…دراین بین امیراسماعیل میرزا یک خواهربیشتر نداشته به عنوان نواب خانم، این نواب خانم را خیلی دوست داشته ، آنوقت چیز می شود … آها … بهرام میرزا آنوقت وزیر مازندران می شود نمی دانم حاکم مازندران می شود، حاکم مازندران می شود و می رود آن جا. میرزا حسن وزیر خیلی لیاقت به خرج می دهد ، خیلی پسر خوبی بوده و آنوقت دیگر بهرام میرزا میل می کند که خواهرش را بدهد به او. آنوقت دیگر نواب خانم را می دهند به میرزا حسن وزیر ، مقامی و بساطی و چند سالی زن میرزا حسن بوده که آقای اقتدارالملک به سن چهارده پانزده سالگی و خانم رقیه خانم که امیر جون باشد به سن سیزده سالگی می رسند. آنوقت خانه شان کجا بود ، همین سه راه دوشان تپه که (ژاله) بود که آنجا سقا خانه ایی بود که خانه نواب خانم و مرحوم وزیر هم آنجا بود، دو سه تا حیاط های کوچک کوچک قاطی بود. حالا من یادم میاید که مرحوم نواب خانم مریض شد و مرض کلیه گرفت. شازده هم یکروز در میان می رفت احوال نواب خانم را می پرسید…نه شازده مادر من ( عمه جان) می رفت احوال نواب خانم را می پرسید. بالاخره نواب خانم هم مرحوم شد، در همان نا خوشی مرد، مرد و آنوقت امیر اسماعیل میرزا دید که اوضاع بد است، دو تا خواهر زاده دارد، اقتدارکه پسر است ، امیر جون که دختر است – غیرتش نگرفت که امیر جون را بگذارد تو آن خانه ، خوب دو سه تا کلفت و کنیز و اینها داشتند اما نمی خواست که خواهر زاده اش آنجا باشد (تنها باشد) آره، آنوقت امیر جون را بر میدارد و میاورد به خانه خودش، میاورد به خانه خودش. در این حیث و بیث هم …این ها چیز می کنند… یعنی سابقا هم صحبت بوده که امیر جون را بدهند به بصیر خاقان، نه اینکه نباشد، خوب این شدت پیدا می کند و آنوقت دیگرقرار می گذارند که امیر جون را بدهند به بصیر خاقان در صورتی که عزادار هم بودند…این ها گفته بودند عیب ندارد. آنوقت شروع کردند امیر جون را برای بصیر خاقان عروسی کنند و خواستگاری کنند. حالا خانه امیر اسماعیل میرزا خانه ای بود که من هم رفته بودم، اون پشت مسجد سپهسالار یک کوچه ای بود… نمیدانم اسمش… نه خانه مفصلی بود که مال چیز… بود.( اسماعیل میرزا ) آنوقت دیگر روز عقد کنان شازدهام هم …خوب دیگر یادم هست که حیاط بزرگی بود رو به قبله ش…دو طبقه بود زیر و رو، ولی این طرف و آن طرفش یک دستگاه بود. ما را بردند آنجا عقد کنان. عقد کنان که رفتیم ما را ازیک پله ای بردند بالا، رفتیم توی یک تالار بزرگ. این تالار، روی شاه نشینش یادم نیست دیگر چه خانم هایی نشسته بودند، نمیدانم، ولی ازآن بالای مجلس مرحوم محترم الدوله بود و دور وبری هایش و دو سه تا هم که گذشت دیگر مادر داماد بود و خواهر داماد بود .شازدهام هم مرا خیلی چیز میکرد، یادم هست یک دانه نیم تنه جانماز زری واسه من خریده بود، دوخته بود و تن من کرده بود، من را هم پهلوی خودش نشانده بود. خوب ما دور تا دور تو تالار نشستیم و وسط این تالارچیز بود خنچه چیده بودند. چهل پنجاه تا خنچه بود. اولش یک خنچه جواهر بود، دومش ده تا دست لباس که مال فخرالدوله بود که برای او دوخته بودند توی این خنچه ها چیده بودند برای امیر جون؛ آنوقت دیگه یادم هست…شازدهام هم که یک کیسه های تافته قرمزاین ها را هم که توش پول بود دوخته بودند.گذاشته بودند توی آن خنچه ها (پول طلا)…آنوقت پایین این چند تا مثلا خنچه کفش بود چند تا خنچه نمیدانم شیرینی، آجیل و میوه و از این چیزها میوه و این ها - تا آن ته تالارآمد، ته تالار که آمد ده تا کنیز سیاه، یک رنگ، یک قد، یک لباس آن پایین دست به سینه وایستاده بودند، آنوقت دیگر عروس را آوردند. عروس خیلی ساده، همین… یک دونه چارقد سرش بود، یک دست هم باز از آن همان لباس های فخرالدوله، زری سبز، آن را هم تنش کرده بودند ، آوردند آنجا یک صندلی گذاشتند و عروس را نشاندند روی آن صندلی. باقی دیگر همه روی زمین نشستند. مرحوم محترم الدوله هم دلمه داد، یک نعلبکی کوچکی بود توش یک تکه نبات بود و یک دانه پنج زاری زرد بود. همینجور قسمت کردند. تمام اهل این تالاریکی یک دانه دلمه گرفتند واین عقد کنان به این موضوع تمام شد. آخر شما از حمام داماد نگفتید نرسیدم بابا جان، بابا شب عروسی بردنش چه… خوب حالا بگذارید بگم…در هر حال آن روزمجلس عقد کنان با این اوضاع تمام شد- تمام شد و ما هم رفتیم خانه. بصیر خاقان هم یک خانه خریده بود نزدیک پارک امین الدوله، نقاش آورده بود و داشتند تزیین می کردند آنجا را برای (عروس خانم )…بله برای عروس خانم. آن هم تمام شد و یک روز شنیدیم که شازده گلین دختر مرحوم بهرام میرزا - این زن آقا علی جان بوده و اینها پنجاه سال زن و شوهر بودند – اینها را آورند آنها را دست به دست بدهند که دستشان خوب است، صبح هم بود- آنوقت شازده گلین و شوهرش و عروس و داماد را آوردند و بردند توی همین خانه ای که بصیر خاقان دارد می سازد که هنوز تمام نشده بود این دو تا را محض ساعت دست به دست دادند. دست به دست دادند و آن ها رفتند پی کارشان و آنها هم رفتند پی کارشان. بعد هم بنای عروسی شد. عروسی، خب البته جهاز عروس را هم آوردند و تمام شد. یک زن - نایبی بود گیس سفید و یک کنیز سیاهی بود اسمش فایدو بود ، یک دختره سیاهی هم بود ، این سه تا مستخدم عروس بودند. این ها را آوردند و بعدا بنای عروسی که شد عروسی را در پارک گرفتند. فخرالدوله و محترم الدوله گرفتند ، خیلی هم مفصل بود— اما بنده دیگر نبودم. خیلی مفصل عروسی گرفتند و دیگر مهمانی کردند و داستان زیاد بود. آنوقت دیگر عروس را آوردند به خانه داماد. (باز دامادی را نگفتید —چقدر تو دل کوچک هستی با با جون من ..صبر کن آخر..) آنوقت دیگر امشب حالا دیگر عروس می آورند، عروس را که آوردند داماد را بردند سر پشت بام، آن کوچه هنوز هم هست ،یک کوچه کوتاهی بود و دری هم داشت، در را وا کردند و داماد را بردند آن بالا، ( گوش بده ) یک پای داماد را گذاشتند این ور در ، یک پای داماد را گذاشتند آن ور در، آنوقت عروس را از زیر پای داماد آوردند بردند توی اطاقش و آنجا گذاشتند. در هر حال این هم مال آن. آنوقت امشب هم که گذشت، فردایش، حالا فرداش که نه، حالا شب دامادی شد .هزار …میرزادامادی گرفت واسه بصیر خاقان، (برادر بزرگ بود ) برادر بزرگ بود، حالا امشب می خواهند عروس بیاورند ( واسه آقا خیلی انترسان است این ها )، امشب می خواهند عروس بیاورند. آنوقت دیگر از عصری حمام بزرگ امین الدوله را قرق کردند، قرق کردند آنوقت خنچه های شربت و شیرینی حالا یادم نیست والا، چند تا خنچه شربت و شیرینی و لباس داماد و دیگر خیلی مفصل چندین خنچه از این چیز ها چیدند –آها اینش را یادم هست که دو تا بشقاب بزرگ حنا خیس کردند و روی این حنا ها پول زرد کوبیدند و این ها را سر گرفتند و بردند سر حمام، بردند سر حمام، لباس دامادی هم که البته توی همان خنچه ها بود( این را می گویند حنا بندان) نه حنا بندان را نمی خواهم بگویم. جبه ای که تن داماد کردند ، بله لباس، لباس دامادی و داماد را بردند حمام و از حمام در آوردند و آوردند و حالا آن شب عروس را آوردند. این هم مال عروسی - آها که داماد را رضا؟…میرزا …؟…هزارمیرزا؟….بردش و چیز کرد عروسی کرد و این هااین هم مال آن—آنوقت دیگر.. مثل این که دیگر عروسی تمام شد…. (رفتند لشت نشا) لشت نشا خیلی طول کشید تا رفتند، آنوقت نرفتند، بصیر خاقان جلوتر رفت، امیر جون بود. آنوقت گفتند که این خوب نیست اون تنها باشد، ال و ول و بعدا اون را فرستادندش لشت نشا. آنجا هم که می رود خدا بیامرزد طلعت سلطنه را –امیر جون حامله می شود ، یک پسر می زاید ، پسره نمی دانم شب شش یا کی می شود می میرد. دو مرتبه که حامله می شود آنوقت طلعت سلطنه می بردش…؟سوسر؟…پهلوی خودش. آنوقت بچه دومی را هم امیر جون در…سوسر؟…می زاید، او هم می میرد، او هم می نمی ماند. بعدا که آمدند تهران امیر جون بهجت را آبستن شد. حالا ببین چه داستانی، دیگر گوسفند چه جور دعا می نویسند، دعای جمعه چه جور می خوانند، چه کارها می کنند که این بچه پا بگیرد. این حالا مال بعدش هست. در هر حال امیر جون این جوری عروسی اش بود. در خاتمه قصه به پایان رسید ( بله مبارک باشد) این هم یک تاریخ خوبی است ( بله بادا بادا مبارک بادا را باید بزنیم) این هم مال امیر جون .( خوب پس تمام شد عروسی) والا الان که چیزی یادم نیست یکی هم همان دختر مشیرالدوله. داستان خاله جان خوشگله - عرض به خدمتتان، آنوقت ها اعیان وقتی که حکومت می گرفتند راه ها نا امن بود و بد بود و زن و بچه هیچوقت همراهشان نمی بردند. خودشان با چند تا نوکر و سوار می رفتند ، آنجا زن می گرقتند. به هر ولایتی که می رسیدند آنجا تجدید فراش می کردند (خوب است ناراحت نبودند) عادتشان این بود ، برای اینکه نمی توانستند زن و بچه ببرند. تمام اعیان و اشراف این اخلاقشان بود. منجمله مرحوم ایلخانی ، مرحوم ایلخانی هم که حالا نمی دانم حاکم بوده چه بوده..چی چی ناصرالدین شاه بود، پسر زن ناصرالدین شاه بود، ایلخانی. آره - آقای ایلخانی را می فرستند ..آنجایی که عرب ها هستند، ..آره خوزستان. آنجا بوده و مدت ها می خواسته بماند دیگر.( آب آن را برای دایی جان بیار، دایی جانی این را نمی خورد) آنوقت حاج خانم عربی بوده آنجا که آقای ایلخانی این را می گیرد، واسه خودش می گیرد و حالا نمی دانم مدت هایی بوده یا نبوده که آنوقت خدا موسی خان را به این خانم می دهد. به مادر موسی خان این پسر را می دهد. آنوقت این پسرحصبه می گیرد، همان جا ها حصبه می گیرد وگوشش کر می شود و زبانش هم لال می شود ولی مادری که این را معالجه کند یا خبری نبوده. مدت ها با این اوضاع می گذرانند تا وقتی که آقای ایلخانی معذول می شود می آید به تهران. ………..
؟؟؟……تازه مرده……. ، یک دختر خوشگل قشنگه، شازده همه چیز تمام. آنوقت دیگر این طرف می زنند و آن طرف می زنند و می روند خواستگاری برای خاله جان بدبخت. میروند آنجا و آنوقت می گویند بله، پسر بزرگ ایلخانی و منصبش همچین و همچین وهمچین و همچین و…….آنوقت دیگرآها می فرستند پیش امیر اسماعیل میرزا ، عموی شازدم این ها که با با پسر ایلخانی آمده خواستگاری می کند. می گوید دیگراز این بهتر چی می شود ، دیگر پسر ایلخانی چی چی ناصرالدین شاه ، او هم اجازه می دهد، این ها هم شیرینی می خورند؛ شیرینی می خورند خاله جان بد بخت و بیچاره را برای موسی خان. یک روز عیدی می شود، شما که زن میرزا یادت نیست ،(بله) ..مادر زن- میزرا گیس سفید این ها بود؛ نه گیس سفید شازدم این ها، آنوقت مادر خاله جان این ها، یک دانه گل الماس مال کمر مرد ها این را میخرد و می دهد به این خانم مادر زن- میزرا می گوید این را ببر عیدی برای داماد تا عروسی کنند. خوب این هم پا می شود و گل کمر الماس را بر می دارد و می برد خانه داماد و خوب تشریفاتی به عمل می آورد که این را آوردم برای داماد و این ها. این خانم وقتی از توی این راهرو می آید برود می بیند که این داماد یک جور دیگری حرف میزند، آنوقت هشیار می شود که این آقا چرا این جور حرف می زند، می گویند خوب این فرانسه دارد حرف می زند تو مگر نمی فهمی، این فرانسه است. این بیچاره قبول می کند ، پا می شد می رود و می گوید بله رفتم دیدم و داماد—خوب موسی خان خوش قواره هم بود - خیلی خوب و خوش قواره و مثل بلبل هم فرانسه حرف می زد. خوب این ها قبول می کنند و تا می رسد به عروسی. عروسی هم.. ایلخانی خیلی مایل بود که مثلا کالسکه ناصرالدین شاه را می آورند ، خاله جان را توش سوار می کنند می برند خانه ایلخانی. خیلی مفصل عروسی می گیرند، این ها، خوب دیگرمهمانی و عروسی همه چیز بوده ، تا وقتی که عروس و داماد را می برند حجله. آنهای دیگر هم می روند پی کارشان. خاله جان بیچاره هی می بیند که داماد یک جور دیگر حرف می زند، ناراحت می شود و چه کار کنم چه کار نکنم. به این گیس سفید که مادر زن- میرزا باشد می گوید با با این چرا این جوری حرف می زند. می گوید خوب تو نمی فهمی این فرانسه دارد حرف می زند. هیچی این بیچاره هر چه می خواهد عقب بشیند که نزدیک موسی خان نرود، هی صورتش را می کند و ای خاک بر سرم …می خواهند بگویند این دختر نبود، می خواهد بگویند ال بود وول بود. هیچی این بدبخت بیچاره می شود زن موسی خان و حالا چه عمری گذراند خدا می داند، نه زبان داشت، نه گوش داشت. آنوقت صاحب هشت تا بچه هم شد. تا وقتی ایلخانی بود، ایلخانی خیلی احترامش را نگه میداشت و خانه علیحده، شام و ناهار مجمعه به مجمعه می آوردند و دستگاهش مفصل بود. ایلخانی که مرد این بساط ها به هم خورد. آنوقت دیگر موسی خان را یک حقوقی دولت می داد که با آن زندگی کند. حالا دیگر سر این زن بد بخت چهها آمد، چه کشید و تا وقتی که موسی خان مرد. حالا من هم ماشاالله ماشاالله از بس خوش بخت بودم هیچ کس و کاری نداشتم، فقط یک خاله داشتم سالی ماهی یک دفعه مادرم مرا می فرستاد میرفتم خانه آنها. وقتی می رفتم می دیدم همهاش دعوا وکتک و کتک کاری و می رفتم یک گوشه ای قایم می شدم تا یک شبی مثلا بگذرد مرا بیایند ببرند خانه مان … این داستان این خانم بود با صاحب هشت تا بچه …حالا این حقوق را می بایست بدهند به اون این زندگی کند نمیدانم وخیلی…دو تا پسر بودند باقی دختر بودند. این ها همشان مغزهاشان عیب دارد، دیگر تقصیر هم ندارند. بله این هم مال زبان فرانسه خاله جان، بله. -حالا شرح حال بهتر از آن مال خودم هست اما من نمیگم که اگرمن بگم بالا دست همه این هاست، اما نمیگم (باید شکر کنید خدا را…بنده ناشکر نباشید) -نه نا شکر نیستم، خدا را هم شکر می کنم هر روز هر ساعت هر دقیقه. اما آن عروسی که سومی است و خیلی داستان دارد مال خودم است اما من نمیگم، اما نمیگم، اما نمیگم.
نمای تفصیلی
- تاریخ ۱۴ بهمن ۱۳۴۹ ش
- مجموعه ها اشرفی
- متعلق به مجموعه خانواده اشرفی
- محدودیت بدون محدودیت.
- تاریخ آپلود ۲۰ دى ۱۳۹۱ ش
- آخرین ویرایش ۲۸ آبان ۱۳۹۲ ش
- شماره سند 1138A190
- نوع فایل صوتی شرح حال
- افراد سکینه خانم بانوی اشرف اسماعیل میرزا معزالدوله [دوم] نوابه خانم (دختر بهرام میرزا معزالدوله) ستاره خانم (شاهزاده خانم) سلطان محمد ابراهیم میرزا معزی موسی (پسر علی احمد کور) محترم الدوله میرزا علی خان امین الدوله بهجت الملوک معزی غلامحسین خان اشرفی زیبنده سلطان خانم (شاهزاده بانو) موسی خان اشرف الملک (پسر عباسقلی خان اشرفی) مهدیقلی میرزا (بصیر خاقان) فاطمه خانم (گلین خانم) جمشید بیگ گرجی پاشا خان امین الملک اقتدار الملک مظفر الدين شاه قاجار عالیه خانم (دختر ستاره و پاشا خان امین الملک) محسن خان معین الملک (امین الدوله) رقیه خانم معزی (گلین خانم سپهسالاری) بهرام میرزا معزالدوله اشرف الملوک امینی (فخر الدوله) کسرائیل خانم افتخار الدوله (بانوی عظمی) رقیه خانم (امیرزاده خانم) معزی
- موضوع معماری حمام و لوازم حمام کالسکه طلاق زبان فرانسه باغ اسب و اسب سواری بیماری جواهر و جواهرآلات ازدواج پول مهمانی زیارت و زیارتگاه آبستنی برده سفره
- اماکن تهران عربستان (خوزستان)
